فصلنامه مدیریت جهادی

هسته مدیریت جهادی مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیه السلام

فصلنامه مدیریت جهادی

هسته مدیریت جهادی مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیه السلام

اسلايدر تصاوير
فروشگاه اینترنتی
جستجو در سایت
موضوعات فصلنامه

فرصتهای تعامل

۴ مطلب با موضوع «1399» ثبت شده است

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۴۰۰، ۰۷:۴۹ ب.ظ

شهادت؛ آخرین حربه دشمن، آخرین افق شیعه

جهاد صفحه آخر ندارد: معادله ایمانی؛ پیروزی یا شهادت

آخرین حربه دشمن، آخرین افق شیعه

 

در شبانگاه پنج‌شنبه 2/1/2020 حاج قاسم سلیمانی، برادر دوست‌داشتنی و عزیز ما به نهایت آرزوها و رؤیاهایش رسید و هدفش را محقق کرد. ما همواره درباره‌ی محقق کردن اهداف حرف می‌زنیم و ‌می‌گوییم فلان کار هدف ما را محقق می‌کند یا هدف دشمن‌مان را…؟ حاج قاسم سلیمانی شب جمعه‌ی گذشته هدفش را محقق کرد. چون این رؤیا و هدف، شخصی است. من همیشه در مراسم‌های مربوط به شهیدان، می‌گویم مجاهدان و فرماندهان، شهادت را برای امت نمی‌خواهند! شهادت یک پروژه‌ی شخصی است. این افراد برای امت خیر، زندگی شیرین، خوش‌بختی در دنیا و آخرت، عزت، کرامت، قدرت، بازدارندگی و زندگی در نعمت‌های پاک و حلال خداوند را می‌خواهند اما پروژه‌شان در سطح شخصی، شهادت است. این از جوانی و زمانی که به جبهه‌های جنگ ایران رفت آرزوی او بود و این آرزو و مقصد و هدف را با خود داشت.

برخی کسانی که گام در این مسیر ‌می‌گذارند در اوایل، اواسط یا پیش از پایان راه سرنگون می‌شوند و این شعله و عشق و اشتیاق به دیدار در درونشان فرو می‌میرد.

و گروهی دیگر نیز هرچه زمان می‌گذرد، برافروخته‌تر، پرتوان‌تر، حاضرتر و شعله‌ورتر می‌شوند.

حاج قاسم و ابومهدی مهندس از گونه‌ی دوم بودند. مخصوصا در این چند سال اخیر. وقتی سن انسان بالا می‌رود و ‌می‌بیند پیری ریش و موهایش را سفید کرده، کم‌کم از این‌که در اثر بیماری یا در بستر بمیرد هراسان می‌شود. در حالی که او همیشه در جبهه‌ها و بین گلوله و ترکش‌هایی که بدنش پر از آن‌هاست، حاضر بوده است.

در سال‌های اخیر معمولاً وقتی حاج قاسم به شام [سوریه] ‌می‌آمد، برادران ما امنیت و حفاظت آن‌ها را بر عهده می‌گرفتند و شبانه روز با او می‌ماندند تا دوباره به فرودگاه دمشق برگردد. او شب‌های بسیاری را با گریه ‌می‌گذراند. وقتی شهدا را به یاد ‌می‌آورد ‌می‌گریست. در بسیاری از دیدارها به من می‌گفت سینه‌ام از شدت اشتیاق دیدار خدا و شهدایی که رفتند تنگ شده. اغلب برادران، دوستان و عزیزانی که با آن‌ها زندگی کرده و دوشادوش آن‌ها جنگیده و با آن‌ها درد و رنج کشیده بود، رفتند و حقیقتا بسیار مشتاق پیوستن به آن‌ها بود. او این آرزو را محقق کرد و این از آن چیزهایی است که برای همه‌ی ما دوستداران، دوستان و برادرانش، مایه‌ی اصلی تسکین است.

در فرهنگ ایمانی ما شهادت یکی از دو فرجام نیک است: پیروزی یا شهادت. یکی از عجایب فرهنگی ایمانی این تغییر معادلات است. آخرین حربه‌ای که دشمن ما دارد کشتن ماست، و آخرین افقی که ما می‌توانیم به آن چشم داشته باشم هم این است که در راه خداوند عزوجل کشته شویم. معادله‌ی ایمانی، بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت دشمن را به بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت ما مبدل می‌کند. در نتیجه ما شکست نمی‌خوریم. وقتی ‌پیروز می‌شویم، پیروزیم و وقتی شهید ‌می‌شویم نیز پیروزیم.

پس پنج‌شنبه شب، دوم ژانویه هم روز پیروزی دیگری برای مقاومت و محور مقاومت و مردان آن بود و ان‌شاءالله نمونه‌ی جدیدی از پیروزی خون بر شمشیر خواهد بود. این شهادت بزرگ و این فرجام نیکو بر حاج قاسم، حاج ابومهدی و همراهان شریف و مجاهد ایرانی و عراقی این دو مبارک باشد. همچنین این پایان زیبا، که در مدرسه‌ی حسین و زینب؟عهما؟ به شهادت عشق می‌ورزیم و چیزی جز زیبایی نمی‌بینیم.

سید حسن نصرالله

در مراسم ختم سیدالشهدای خط مقاومت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۰۰ ، ۱۹:۴۹

قصه قاسم ما


سید کاظم حسینی؛ پژوهشگر مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیه السلام و دانشجوی دکتری دانشگاه تربیت مدرس


من قاسم سلیمانی فرمانده سپاه هفتم صاحب الزمان کرمان هستم. در سال 1337 در روستای قنات ملک از توابع کرمان به دنیا آمدم، دیپلم هستم و دارای همسر و دو فرزند، یکی پسر و یکی دختر، می‌باشم. قبل از انقلاب در سازمان آب کرمان به استخدام درآمدم و پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در اول خرداد 1359 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمدم. با شروع جنگ و حمله عراق به فرودگاه‌های کشور، مدتی از هواپیماهای مستقر در فرودگاه کرمان محافظت می‌کردم. دو یا سه ماه پس از شروع جنگ در قالب اولین نیروهای اعزامی از کرمان، که حدود 300 نفر بودند، عازم جبهه‌های سوسنگرد شدیم و به عنوان فرمانده دسته مشغول به کار شدم...[1]

فرض کنید مصاحبه در همین‌جا تمام شده است، متن مصاحبه را به چند نویسنده و داستان‌نویس نامی جهان ادبیات می‌دهیم و می‌خواهیم آن را ادامه دهند. چگونه ادامه آن را می‌پرورانند؟ سرانجام قاسم در قصه آنها چه می‌شود؟

تا آنها مشغول قلم‌فرسایی و پرداخت قصه هستند، بیاید ما هم کمی قصه‌گویی کنیم، قصه قاسم...

  • عملیات فتح‌المبین است، برای قاسم و نیروهایش هدفی تعیین کرده‌اند اما آنها موفق نمی‌شوند؛ قاسم در اولین حضور در قامت یک فرمانده توفیقی حاصل نمی‌کند.
  • عملیات رمضان به پایان رسیده است. محسن رضایی فرماندهان ارشد و فرمانده لشکرهای خود را جمع کرده است. همه گرداگرد نشسته‌اند، نامی‌اند و آوازه‌شان در جبهه‌ها پیچیده است. عملیات موفق نبوده است. همه مغموم و در خود فرو رفته‌اند. جوانی لاغراندام و ناآشنا بر می‌خیزد؛ با ته‌لهجه کرمانی صحبت می‌کند، از فرماندهی جنگ حمایت و اعلام می‌کند که تا پایان با نیروهایش در کنار فرماندهان خواهد ایستاد؛ کسی حرف‌هایش را جدی نمی‌گیرد[2].

اگر خط داستان همین‌گونه ادامه پیدا کند پایان جذابی در انتظار ما و قاسم قصه ما نخواهد بود.

  • اسفند 62، عملیات خیبر، حاج همت به سراغ قاسم می‌رود؛ از او و لشکرش طلب کمک می‌کند؛ باید خط‌شکنی کنند، خوش می‌درخشند و خط‌شکن طلائیه می‌شوند.
  • اسفند 64، اروند رود، حتی برخی از فرماندهان هم امید چندانی به موفقیت در والفجر8 ندارند، قاسم و بچه‌هایش به دل آب می‌زنند، کاری می‌کنند کارستان.
  • کربلای پنج، والفجر ده... انگار قصه قاسم تازه دارد گل می‌کند...
  • جنگ تمام شده، جنوب شرق ناآرام است، دوباره نام قاسم بر سرزبان‌ها است، قائله را می‌خواباند...
  • می‌رود سپاه قدس... افغانستان، لبنان، فلسطین، عراق، سوریه، یمن... همه جا قصه اوست.

بلندترین قصه‌ها هم پایانی دارند؛ پایان قصه، پایان ماجرا است. اما پایان قصه قاسم ما تازه آغاز ماجرای اوست؛ گفتنی و خواندنی هم نیست؛ شنیدنی است، باید چشم‌هایت را ببندی، گوش‌هایت را خوب باز کنی... صدای ناله مادری به گوش می‌رسد... یا ولدی!

این‌جای داستان را خیلی مطمئن نیستم؛ کفن بوده یا بوریا نمی‌دانم ولی ما «ارباً اربا» را با بوریا می‌‌شناسیم. هرچه که بود رفت برای طواف؛ کاظمین، نجف، کربلا، مشهد و قم. حج رفته بود و حاجی بود اما من می‌گویم حاجی‌ شدنش تازه از اینجا شروع شد. طوافش که تمام شد رفت و هم‌نشین رفیق شفیقش شد؛ در کنار «حسین پسر غلامحسین» آرام گرفت.

اما باز هم ماجرا تمام نشد؛ حاج قاسم همچنان دارد یکه‌تازی می‌کند؛ دوباره همه جا قصه اوست.

جمعیت زیادی جمع شده‌اند؛ حتی خیابان‌های اطراف مصلی هم جای سوزن انداختن نیست؛ حضرت آقا از او می‌گویند؛ چند روز پیش هم از شجاعت، تدبیر، تشرع و انقلابی‌گری او گفته‌اند. اما امروز قصه را به نقطه‌ای بالاتر می‌برند؛ از «مکتب» او سخن می‌گویند.

هر چقدر هم متبحر باشد و ساحر، بعید است نویسنده‌ای پیدا شود که بتواند آن چند خط ابتدای داستان را این‌گونه به اوج برساند. اهل علم و فضل امروز باید در مدرسه آن جوان روستایی کرمانی درس‌آموزی کنند؛ آن نگارِ به مکتب نرفته‌ی ما امروز خود صاحب مکتب شده است. قصه حاج قاسم چگونه به اینجا رسید؟ رمز و راز این پرواز بلند او در چیست؟

بگذارید یکبار دیگر قصه را مرور کنیم. دفاع مقدس اولین نقطه شروع تکامل او است. به تعبیر خودش، دفاع مقدس کوره‌ای بود که آدم‌ها را پخته و آب‌دیده می‌کرد. ثمره و نتیجه او از کوره دفاع مقدس چه بود؟ دفاع مقدس او را به یک اصل رسانده بود:

خیلی تفاوت وجود دارد بین جهاد و جنگ به عنوان یک عمل نظامی. جهاد ویژگی‌ها و ساختار خود را دارد، لذا همه عمل‌هایی را که در جبهه صورت می‌گرفت، حتی اعمال نظامی برپایه جهاد بود. جهاد است که بن‌بست‌ها را می‌شکند، عمل نظامی بن‌بست دارد ولی جهاد بن‌بست ندارد (دهمین کنگره بزرگداشت شهدای استان کرمان، 1386).

اصل جهاد؛ او به این مهم دست یافته بود که باید جهان را از عینک جهاد ببیند. برایش فرقی نمی‌کرد در میدان نظامی باشد یا غیرنظامی، از ایران تا سوریه و لبنان، همه‌جا برایش میدان جهاد بود. اخلاص، تشرع، اخلاق، معنویت، عبودیت و ولایتمداری مشخصه شاگردان خمینی کبیر است. حاج قاسم ما هم از این مشخصه‌ها مستثنی نبود ولی جنس این ویژگی‌ها در او متفاوت بود. دلیلش را در همین اصل جهاد باید جستجو کنیم. حاج قاسم عنصر جهاد را در همه مشخصه‌های حیات فردی و اجتماعی‌اش ضرب کرده بود. این اصل، عرش الاصول قصه حاج قاسم است.

 

در خط مقدم

اصل جهاد به او می‌گوید: اتاق فرماندهی در پشت خط، معنا ندارد. فرمانده باید در خط مقدم باشد؛ در نزدیک‌ترین نقطه به مسأله. هر چقدر گشتم عکسی از او پشت میز فرماندهی پیدا کنم موفق نشدم ولی تا دلتان بخواهد از پشت خاکریز، دوربین به دست، در حال رصد خط دشمن عکس دارد. بخشی از محبوبیتش در همین‌جا نهفته است؛ اصلا همین کارهایش است که می‌تواند افغانستانی و پاکستانی و ایرانی و عراقی و سوری و لبنانی را در یک جبهه متحد کند.

 

و اذا فرغت فانصب

اصل جهاد به او می‌گوید: مادامی که دشمن وجود دارد، جهاد ادامه دارد. قصه حاج قاسم پیوسته است؛ فترت ندارد. فراغت نمی‌یابد از کاری مگر اینکه به کاری دیگر مشغول می‌شود. در هر لحظه مشغول تحقق یک مأموریت است؛ حاج قاسم مأموریت محور است. فکر و ذکرت که شد مأموریت، خستگی، استراحت، مرخصی و بازنشستگی بی‌معنی می‌شود.

 

نقطه شروع مأموریت

اصل جهاد به او می‌گوید: نقطه شروع مأموریت، نگاه به توانمندی‌ها و امکانات نیست؛ نقطه شروع، فهم تکلیف است. تکلیف را که فهم کردی حالا باید آن‌چنان وسع خود را توسعه دهی که بر انجام تکلیف توانمند شوی و امکاناتش را به دست آوری. نقطه شروعش نیز با ما فرق می‌کند. ما معمولا دامنه کار را حداکثر به اندازه داشته‌ها و توانمندی‌هایمان تعریف می‌کنیم، نه بیشتر؛ هرجا هم که از عهده ما خارج باشد یا توجیهش می‌کنیم یا خیلی نرم از کنارش می‌گذریم. اگر امروز از توانمندی‌های او در تحلیل عرصه سیاست، دیپلماسی، مسائل فرهنگی و اجتماعی سخن می‌گویند، این‌ها ن توسعه وسعی است که او برای تحقق مأموریت‌هایش را کسب کرده است. اگر بگویم با همین یک ویژگی، حاج قاسمی که داریم قصه‌اش را روایت می‌کنیم توانسته قصه جبهه مقاومت را تغییر دهد گزافه نگفته‌ایم. قصه فلسطین و لبنان به عنوان خط‌‌مقدم جبهه مقاومت، پیش از ورود سپاه قدس و حاج قاسم، قصه رشادت‌های احمد قصیرها و عامر کلاکش‌ها و عبدالله عطوی‌ها است؛ قصه عملیات‌های استشهادی. اما حاج قاسم و همراهان او ورق را چرخاندند. قصه جبهه مقاومت از عملیات‌های استشهادی به قصه جنگ‌‌های کاملی مثل تموز تغییر کرد.

 

جهان بر مدار سنت‌ها

اصل جهاد به او می‌گوید: جهان بر مدار سنت‌ها است؛ عزت و ذلت، شکست و پیروزی، گمنامی و شهرت حاصل عمل به سنت‌های الهی است و نه ثمره جمع و تفریق محاسبات عقلایی بشری. قصه قاسم را که می‌خوانی می‌بینی هرچه که گفته و هرچه که کرده همه با ایمان به سنن الهی بوده است. از غرب کانال ماهی تا قلب ضاحیه و تا فرودگاه محاصره شده دمشق، حاج قاسم لحظه‌ای خارج از سنن الهی نبوده است.

قصه حاج قاسم ما، قصه جهاد است و آن جامه‌ای است که خدا بر تن اولیاء خاصش می‌کند. حاج قاسم ما زیبا آمد و زیباتر رفت چون خلعت جهاد بر تن داشت و راز زیبایی قصه‌اش در همین است؛ جهاد.



[1]. حاج قاسم، جستاری در خاطرات شهید حاج قاسم سلیمانی به نقل از دو هفته نامه پیام انقلاب

[2]. به نقل از فرمانده وقت زرهی سپاه

سه شنبه, ۷ دی ۱۴۰۰، ۰۶:۰۵ ب.ظ

نقطه‌‌‌های صفر در مکتب حاج قاسم

نقطه‌‌‌های صفر در مکتب حاج قاسم


دکتر محمد نوروزی، پژوهشگر مرکز رشد و مدیر دفتر مطالعات صنعت دانشگاه امام صادق علیه السلام


 

معمولاً زندگی انسان‌‌‌های بزرگ را می‌‌‌شود بر اساس میل و خواسته خود تفسیر کرد. سپهر انسانی آن‌‌‌ها آن قدر وسیع است که می‌‌‌شود در بخشی از سایه آن‌‌‌ها آرمید و به همان، دل خوش کرد. می‌‌‌شود گوشه‌‌‌ای از زندگی آنها را گرفت و بر اساسش داستان‌‌‌ها گفت و شعرها سرود. می‌‌‌شود زندگی آنها را تنها با یک عکس در یک قاب خلاصه کرد و با همان عکس زندگی کرد ولی ...

می‌‌‌شود امیرالمومنین علیه‌‌‌السلام را مردی تصور کرد که کیسه نان و خرمایی بر دوش می‌‌‌کشید و با کودکان بازی می‌‌‌کرد و زهد پیشه کرده بود. می‌‌‌شود امام سجاد علیه‌‌‌السلام را مردی تصور کرد که همواره دعا می‌‌‌خواند و سجده‌‌‌های طولانی داشت و هر وقت آب می‌‌‌دید گریه می‌‌‌کرد و حتی برایش روضه‌‌‌ها ساخت و گریزها زد. می‌‌‌شود امام خمینی (ره) را مردی تصور کرد که روی لیوان آب نیم‌‌‌خورده دستمال می‌‌‌گذاشت تا مبادا اسراف شود یا پیرمردی دانست که برای دوستانش چای می‌‌‌ریخت. می‌‌‌شود شهید چمران را ... .

آری می‌‌‌شود داستان‌‌‌هایی نوشت، مستندهایی ساخت، خاطراتی منتشر کرد، در حالی که هیچ‌‌‌کدام حتی گوشه‌‌‌ای از سپهر این انسان‌‌‌های بزرگ را به تصویر نکشد! در اینکه چقدر این عمل، خودخواسته و تعمدی است و چقدر ناخواسته و سهوی، بماند ولی شاید بتوان گفت خطرات این نگاه، کمتر از ثمرات آن است ...!

در اینکه حاج قاسم، بزرگ بود و بزرگوار، شکی نیست، در اینکه ویژه و خاص بود حرفی نیست، در اینکه برجستگی‌‌‌های متفاوتی داشت، تردیدی نمی‌‌‌توان داشت ... می‌‌‌شود گفت حاج قاسم، یک فرمانده نظامی برجسته بود و رد شد، می‌‌‌شود حاج قاسم را یک استثنا دانست و گذشت، می‌‌‌شود حاج قاسم را آخرین بازمانده یک نسل ویژه محسوب کرد و حسرت خورد، می‌‌‌شود حاج قاسم را ...! می‌‌‌شود کاری کرد که حاج قاسم، دست نایافتنی بشود. می‌‌‌شود کاری کرد که حاج قاسم برای ما و برای فرزندان ما بشود یک قهرمان افسانه‌‌‌ای، از آن‌‌‌هایی که شکست‌‌‌ناپذیرند، بُعد انسانی ندارند، نمی‌‌‌میرند و قاعدتاً انسان نیستند، پس دست نایافتنی هستند و تکرار ناشدنی! و کاری کرد که فرصت حرکت به سمت حاج قاسم شدن را از خود گرفت و البته این حاج قاسم، با ذهن‌‌‌های توجیه‌‌‌گر و جسم‌‌‌های خسته ما سازگارتر است و البته این حاج قاسم، دوست‌‌‌داشتنی‌‌‌تر هم هست! باز هم در اینکه، ارائه چنین تصویری چقدر جاهلانه است و چقدر خائنانه، بحثی نیست ولی آیا این‌‌‌ها تحریف حاج قاسم نیست؟! آیا این‌‌‌ها پایان حاج قاسم نیست؟! این نوشتار با حاج قاسم، نه به عنوان یک شخص، بلکه به عنوان یک مکتب، برخورد کرده است و سعی در شناخت نقاط صفر مکتب او دارد ... لذا نه ادعای بزرگی دارد و نه ادعای کوچکی!

 


صفرِ صفر:

حاج قاسم، یک مکتب است. این را کسی می‌‌‌گوید که سال‌‌‌ها با او زندگی کرده است «ما در صورتی اندازه و قیمت این حوادث را می‌فهمیم که حاج قاسم سلیمانی و به ابومهدی شهید عزیز، به چشم یه فرد نگاه نکنیم. به آنها به چشم یک مکتب نگاه کنیم. سردار شهید عزیز ما را به چشم یک مکتب، یک راه، یک مدرسه درس آموز، با این چشم نگاه کنیم، آن وقت اهمیت این قضیه روشن خواهد شد. قدر و قیمت این قضیه روشن خواهد شد»[1]و البته او را از نمونه‌‌‌ها‌ی برجسته تربیت‌شدگان اسلام و مکتب امام خمینی(ره) می‌‌‌داند[2]. اگر بپذیریم که حاج قاسم، یک مکتب است، تازه آغاز ماجراست. مکتب، اصول و قاعده دارد و به راحتی تمام نمی‌‌‌شود. مکتب را می‌‌‌شود توسعه داد و تسرّی بخشید، بر اساس مکتب، می‌‌‌شود تجویز کرد و اصلاح نمود. مکتب، هم نظام‌‌‌ساز است و هم انسان‌‌‌ساز. اگر حاج قاسم، یک مکتب است، پس باید هم اصول تصریح شده‌‌‌اش را شناخت و هم قواعد نانوشته‌‌‌اش را کشف کرد. چه بسا، آن زمان سخن گفتن از حاج قاسم‌‌‌های اقتصاد، سیاست و فرهنگ به گزافه نباشد ... .

صفرِ یک:

در مکتب حاج قاسم، «مبارزه» و «مجاهده» معنادار است چرا که «دشمن» واقعاً وجود دارد و «دشمنی» دائمی است و البته جدال حق و باطل همیشگی هست! «دشمنی» که حاج قاسم از آن سخن می‌‌‌گوید و با آن می‌‌‌‌‌‌جنگد فقط در میدان نظامی نیست در همه جا هست در همه جا! در میدان سیاست هست، همان‌‌‌جایی که به اصلاح‌‌‌طلب و اصولگرا می‌‌‌گوید مرزها را تفکیک کنید[3]، در میدان نظامی هم هست، همان‌‌‌جایی که شناخت به‌‌‌موقع از دشمن و اهداف و سیاست‌های او و اخذ تصمیم به‌موقع و عمل به‌موقع[4] را خطاب به برادران سپاهی و ارتشی گوشزد می‌‌‌کند، در میدان فقاهت و مرجعیت هم هست، همان جایی که به علمای عظیم‌‌‌الشأن و مراجع گران‌قدر می‌‌‌گوید اگر این انقلاب آسیب دید، حتی زمان شاه ملعون هم نخواهد بود، بلکه سعی استکبار بر الحادگری محض و انحراف عمیق غیر قابل برگشت خواهد بود[5]. در مکتب حاج قاسم، مبارزه و جنگ واقعی است!


صفرِ دو:

در مکتب حاج قاسم، «پیروزی» در گروی استفاده از بحران‌‌‌های فرصت‌‌‌ساز و البته «نترسیدن و نترساندن» است. همان‌‌‌جایی که می‌‌‌گوید «من با تجربه می‌‌‌گویم این را؛ میزان فرصتی که در بحران‌‌‌ها وجود دارد در خود فرصت‌‌‌ها نیست! اما شرطش این است که نترسید و نترسیم و نترسانیم! همین الان ما با همین بحران‌‌‌های اقتصادی که داشتیم در دوره‌‌‌های طولانی انقلاب و محاصره اقتصادی - همین چیزی که امروز می‌‌‌بینیم - به رغم اینکه خیلی از دولتمردان نتوانستند آن اهداف مدنظر خودشان را یا مدنظر انقلاب را -همه این‌‌‌ها را- محقق کنند یا فرصت نداشتند یا نتوانستند یا هر چیز دیگری، اما فرصت‌‌‌های بزرگی وجود دارد - که من حالا بعداً در بحث منطقه این‌‌‌ها را می‌‌‌گویم- در همین الوات‌‌‌بازی‌‌‌هایی که دشمن انجام می‌‌‌دهد، قداره‌‌‌‌‌‌کشی‌‌‌هایی که می‌‌‌کند و کرد، چه فرصت‌‌‌های مهم و بزرگی در هر دوره‌‌‌ای که هر دوره‌‌‌اش بسیار متحیرکننده و سخت بود، برای انقلاب متولد شد و ایجاد شد»[6]، در مکتب حاج قاسم، ترس جایی ندارد و دشمنی هم هست ولی باید هوشیار بود و بحران‌‌‌ها را اداره کرد، او حتی ملاک مسئولیت‌ها را برای انتخاب فرماندهان نظامی هم، شجاعت و قدرتِ اداره بحران می‌‌‌داند[7].


صفرِ سه:

در مکتب حاج قاسم، «سنت‌‌‌های الهی» جایگاه خاص خودشان را دارند. شاید بتوان راحت‌‌‌تر گفت، در مکتب حاج قاسم، هنوز خدا زنده است! عاشقانه‌‌‌های او با خداوند متعال آن قدر عجیب و لطیف است که انگار نه انگار یک فرمانده نظامی برجسته که تمام عمرش را در میدان جنگ سپری کرده باشد، این‌گونه سخن می‌‌‌گوید! شاعرانگی در متن موج می‌‌‌زند و طبع لطیف در آن غلیان و هیجان دارد؛ آنجا که می‌‌‌گوید «چگونه ممکن [است] کسی که چهل سال بر درت ایستاده است را نپذیری؟ خالق من، محبوب من، عشق من که پیوسته از تو خواستم سراسر وجودم را مملو از عشق به خودت کنی؛ مرا در فراق خود بسوزان و بمیران. عزیزم! من از بی‌قراری و رسواییِ جاماندگی، سر به بیابان‌ها گذارده‌ام؛ من به امیدی از این شهر به آن شهر و از این صحرا به آن صحرا در زمستان و تابستان می‌روم. کریم، حبیب، به کَرَمت دل بسته‌ام، تو خود می‌دانی دوستت دارم. خوب می‌دانی جز تو را نمی‌خواهم. مرا به خودت متصل کن. خدایا، وحشت همه‌ وجودم را فرا گرفته است. من قادر به مهار نفس خود نیستم، رسوایم نکن. مرا به حُرمت کسانی که حرمتشان را بر خودت واجب کرده‌ای، قبل از شکستن حریمی که حرم آن‌ها را خدشه‌دار می‌کند، مرا به قافله‌ای که به سویت آمدند، متصل کن. معبود من، عشق من و معشوق من، دوستت دارم. بارها تو را دیدم و حس کردم، نمی‌توانم از تو جدا بمانم. بس است، بس. مرا بپذیر، اما آنچنان که شایسته تو باشم»[8] آری، در مکتب حاج قاسم، خدا هست و نقش‌‌‌آفرینی می‌‌‌کند! در مکتب حاج قاسم، معادلات زمینی‌‌‌ها به یکباره فرو می‌‌‌ریزد و پاسخ صحیح نمی‌‌‌یابد! در مکتب حاج قاسم، هنوز دعای «جوشن‌‌‌صغیر» جواب می‌‌‌دهد و هنوز «رویای صادقه» معنادار است[9].


صفرِ چهار:

در مکتب حاج قاسم، «عزّت» بر هر چیزی ارجح است. او پرورش یافته مکتب سیدالشهداست که فرمود «أَلا إِنَّ الدَّعِی بْنَ الدَّعِی قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ بَیْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» لذا می‌‌‌گوید: «چه ارزشی دارد پاسپورت ما را کسی قبول دارد یا ندارد؟! – البته مهم است این مطلب- اما آیا مهم‌‌‌تر از عزت ماست؟! عزت ما امروز بر هر چیزی ارجحیت دارد. عزت این ملت، استقلال این ملت! استقلال در یک بُعد نیست، استقلال یک بُعد جغرافیابی نیست - اینکه یک جایی از کشور اگر خدشه بر آن وارد شد آنجا رگ گردن ما بیرون بزند- استقلال در همه ابعاد است؛ استقلال در فرهنگ ماست، استقلال در مساله دینی ماست، استقلال در موضوعات اقتصادی ماست، استقلال در موضوعات فرهنگی ماست. همه این سطوح، استقلال شاملش می‌‌‌شود، استقلال یک بُعد ندارد! فقط به تمامیت ارضی بر نمی‌‌‌گردد. به همه تمامیت‌‌‌ها بر می‌‌‌گردد، یک امر شاملی است»[10] آری، مکتب حاج قاسم، عزت‌‌‌آفرین است و چه سعادتی بالاتر از این.


صفرِ پنج:

در مکتب حاج قاسم، «عرصه‌‌‌» را باید بزرگتر معنادار کرد و واحد تحلیل را «انسان» دانست. و از این جهت است که میدان عمل هرکسی را فراتر از حدود اعتباری می‌‌‌داند. در مکتب حاج قاسم، شیعه و سنی، ایرانی و فلسطینی، سوریه و پاکستان[11] تفاوتی ندارد، همواره باید علیه ظلم شورید و به فریاد مظلوم رسید. مسجد هر امام جماعت را تمام محله‌‌‌های اطراف آن مسجد معنا می‌‌‌کند و تمام انسان‌‌‌های آن محدوده را مخاطبان او می‌‌‌داند، بر هرگونه بخش‌‌‌بندی اعتباری که مانع هدایت و نجات است می‌‌‌شورد و معتقد است که همواره باید افراد را در مسیر هدایت و نجات قرار داد. از این روست که می‌‌‌گوید: «... اگر این محیط را کشیدید - و مثلا به امام جماعت گفتید آقای حجت الاسلام حسینی- این محیط شماست، این محیط فرهنگی شماست! طول و عرضش مثلا 10 کیلومتر مربع، مسجد تو است و نه این 200 متر مربع! اگر او راه افتاد و رفت توی مردم و جذب کرد، این درست است! این بی‌‌‌حجاب است، این باحجاب است! این این‌جوری است، او اون‌جوری است! این چپ است، این راست است! این اصلاح‌‌‌طلب است این اصولگراست! خب، چه کسی را می‌‌‌خواهید حفظ کنید؟! چه کسی را دارید حفظ می‌‌‌کنید؟! آقا این‌‌‌ها مردم ما هستند، بچه‌‌‌های ما هستند!»[12] و طبیعی است که عموم مردم، عاشق چنین بزرگ‌مردی می‌‌‌شوند. حاج قاسم، جامعه را خانواده‌‌‌ خودش می‌‌‌داند و معتقد است که باید با فرزندان این جامعه، پدرانه رفتار کرد.


صفرِ شش:

مکتب حاج قاسم، ذیل مکتب اسلام تعریف می‌‌‌شود. رعایت احکام شرعی در حد عالی، حساسیت به مسائل مالی در حد عالی، رعایت حدود اسلامی در حد یک مسلمان واقعی از ویژگی‌‌‌های برجسته یک مسلمان مکتبی است. «یک خصوصیّت دیگر این بود که هم یک فرمانده جنگاورِ مسلّط بر عرصه نظامی بود، هم در عین حال به شدّت مراقب حدود شرعی بود. در میدان جنگ، گاهی افراد حدود الهی را فراموش می‌‌‌کنند، می‌گویند وقت این حرف‌ها نیست؛ او نه، او مراقب بود. آنجایی که نباید سلاح به کار برود، سلاح به کار نمی‌بُرد؛ مراقب بود که به کسی تعدّی نشود، ظلم نشود؛ احتیاط‌هایی می‌کرد که معمولاً در عرصه نظامی، خیلی‌‌‌ها این احتیاط‌‌‌ها را لازم نمی‌دانند؛ [لکن] او احتیاط می‌‌‌کرد. به دهان خطر می‌رفت امّا جان دیگران را تا می‌‌‌توانست حفظ می‌‌‌کرد؛ مراقب جان نزدیکانش، اطرافیانش، سربازانش، همکارانش در ملّت‌های دیگر که در کنار او بودند، بود.» [13] آری، به راستی که اسلام، مکتب انسان‌‌‌ساز است و سردار سلیمانی یک مسلمان است، مسلمان!


خاتمه:

حاج قاسم دوست‌‌‌داشتنی است و گاهی قهرمان‌‌‌ها هر چقدر دست نایافتنی‌‌‌تر باشند، دوست‌‌‌داشتنی‌‌‌ترند. ولی قرار نیست حاج قاسم یک خاطره باشد در ذهن‌‌‌ها، یک افسانه باشد در کتاب‌‌‌ها، یک منجی باشد در فیلم‌‌‌ها، بلکه باید با حاج قاسم زندگی کرد، رشد یافت و رشد داد. حاج قاسم حتی اگر یک قهرمان باشد – که هست – ولی یک مکتب است، پس باید مختصات مکتبش را شناخت و به آن پایبند بود و البته اگر این مختصات به درستی شناخته شوند و به خوبی به آنها عمل شود، حاج قاسم‌‌‌های عرصه‌‌‌های گوناگون فرهنگ و اقتصاد و سیاست فراوانی تربیت خواهند شد ان شاء الله.

منبع: فصلنامه مدیریت جهادی، شماره 4-5، پاییز و زمستان 1399، صفحه 92-97 



[1] از بیانات مقام معظم رهبری در 27 دی ماه 1398.

[2] اشاره به پیام به مناسبت شهادت سردار سلیمانی در 13 دی ماه 1398.

[3] نکته‌ای کوتاه خطاب به سیاسیون کشور دارم: چه آنهایی [که] اصلاح‌طلب خود را می‌نامند و چه آنهایی که اصولگرا. آنچه پیوسته در رنج بودم اینکه عموماً ما در دو مقطع، خدا و قرآن و ارزش‌ها را فراموش می‌کنیم، بلکه فدا می‌کنیم. عزیزان، هر رقابتی با هم می‌کنید و هر جدلی با هم دارید، اما اگر عمل شما و کلام شما یا مناظره‌هایتان به‌نحوی تضعیف‌کننده دین و انقلاب بود، بدانید شما مغضوب نبی مکرم اسلام و شهدای این راه هستید؛ مرزها را تفکیک کنید. (فرازی از وصیتنامه سردار سلیمانی)

[4] فرازی از وصیتنامه سردار سلیمانی: کلامی کوتاه خطاب به برادران سپاهی عزیز و فداکار و ارتشی‌های سپاهی دارم: ... شناخت به‌موقع از دشمن و اهداف و سیاست‌های او و اخذ تصمیم به‌موقع و عمل به‌موقع؛ هریک از این‌ها اگر در غیر وقت خود صورت گیرد، بر پیروزی شما اثر جدّی دارد.

[5] فرازی از وصیتنامه سردار سلیمانی.

[6] سخنرانی سردار سلیمانی در 17 خرداد 1397.

[7] فرازی از وصیتنامه سردار سلیمانی: کلامی کوتاه خطاب به برادران سپاهی عزیز و فداکار و ارتشی‌های سپاهی دارم: ملاک مسئولیت‌ها را برای انتخاب فرماندهان، شجاعت و قدرتِ اداره بحران قرار دهید ... .

[8] فرازی از وصیتنامه سردار سلیمانی.

[9] اشاره به مصاحبه اختصاصی سردار سلیمانی درباره جنگ 33 روزه – مهر 1398.

[10] سخنرانی سردار سلیمانی در کنگره ملی 8 هزار شهید استان گیلان – 14 اردیبهشت 1395.

[11] نقل شده بود که یکی از فرماندهان پاکستان به مشهد می‌آید و خیلی مشتاق است که ایشان (سردار سلیمانی) را ببیند. بالاخره دیداری واقع می‌شود. در آن دیدار، ایشان خطاب به شهید سلیمانی بیان می‌کند مطمئن باشید که نمی‌گذاریم پاکستان یک پایگاه هجوم دشمن به ایران باشد. شهید سلیمانی در جواب می‌گوید شما مطمئن باشید که اگر دشمن به پاکستان حمله کند، ما آنجا شهید خواهیم داد. ما بی‌تفاوت باقی نمی‌مانیم. (به نقل از دکتر حمید پارسانیا در نوشته جامعه‌شناسی ملت و امت اسلامی و نقش سردار سلیمانی در تکون آن – منتشر شده در صفحات 10 و 11 ویژه­نامه عالم سلیمانی در روزنامه فرهیختگان در تاریخ 29 بهمن 1398)

[12] سخنرانی سردار سلیمانی در مراسم روز جهانی مساجد- 29 مرداد 1396.

[13] فرازی از بیانات مقام معظم رهبری درباره سردار سلیمانی- 18 دی 1398.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۰۰ ، ۱۸:۰۵

  • جهادیه - تازه حاج قاسم شروع شده است، به قلم دکتر مصباح الهدی باقری (سردبیر فصلنامه)
  • بازتاب (صفحه تعاملی فصلنامه برای اشتراک نظرات و دیدگاههای مخاطبان)
  • دیده بان جهادی (گزارش تصویری از جهادگران مقابله با کرونا)
  • رادیو جهاد (آخرین اخبار برجسته پژوهشی و عملیاتی در حوزه مدیریت جهادی)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۹ ، ۰۸:۱۱